ﺳﻪشنبه 19 فروردین 1399
EN

نظرسنجی

زيارت اربعين سيدالشهدا(ع) از كيست؟

زيارت اربعين سيدالشهدا(ع) از كيست؟
جابربن عبدالله انصاري به همراه شاگردش عطيه عوفي نخستين زائران حرم امام حسين عليه‌السلام بودند كه پس از واقعة عاشوراي سال ۶۱ هجري از مدينه رهسپار عراق شدند و روز بيستم صفر به كربلا رسيدند. زيارت اربعين سيدالشهداعليه‌السلام يادگار اوست.عبدالله، پدر جابر يكي از نقباي دوازدهگانه و جزو هفتاد نفري است كه پيش از هجرت پيامبر به مدينه، به مكه رفتند و در مني با حضرت بيعت كردند و چون به مدينه بازگشتند، زمينه هجرت حضرت را در مدينه فراهم آوردند و پس از ورود پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم به مدينه، در راه تبليغ اسلام كوشش كردند. ابن كثير دمشقي از عبدالله، پدر جابر حكايت مي‌كند كه رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم درباره ايشان فرمود: خداوند به شما انصار پاداش خير دهد؛ به ويژه آل عمرو بن حرام (خاندان جابر) و سعد بن عباده. ۱
عبدالله در غزوه بدر حضوري پرشور داشت و هنگامي كه لشكرگاه اسلام را ديد، نزد پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم آمد و انتخاب اين محل را به فال نيك و نشانه پيروزي اسلام گرفت. ۲

واقدي و ابن ابي الحديد درباره حضور عبدالله در جنگ اُحد مي‌نويسند: چند روز پيش از غزوه اُحد، عبدالله پدر جابر يكي از شهداي غزوه بدر به نام «مبشر بن عبدالمنذر» را در عالَم رؤيا ديد كه به او گفت: چند روز بعد به سوي ما خواهي آمد. عبدالله پرسيد: جايگاه تو كجاست؟ گفت: هر جاي بهشت بخواهيم، منزل مي‌كنيم. عبدالله پرسيد: مگر تو در بدر شهيد نشدي؟ گفت: آري، سپس زنده شدم.

وقتي عبدالله اين رؤيا را براي پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم نقل كرد، حضرت فرمود: اين مژده شهادت براي توست. شايد همين رؤيا سبب آمادگيِ بيشتر عبدالله شده بود؛ زيرا در شبي كه فرداي آن جنگ اُحد رخ داد، به فرزندش جابر وصيت كرد: «اميدوارم فردا در زمره اولين گروه شهدا باشم. تو را درباره نيكي به خواهرانت سفارش مي‌كنم.» همچنين از جابر روايت شده است: وقتي غزوه اُحد پيش آمد، پدرم مرا فراخواند و گفت: من خودم را جزو اولين شهداي لشكر پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم مي‌بينم. من پس از پيامبر كسي را گرامي‌تر از تو باقي نمي‌گذارم. بدهكاري مرا بپرداز و خيرخواه خواهرانت باش.

در جريان تخلف گروهي از لشكر اسلام كه پيامبر آنان را مأمور حفاظت از جبلالرماة كرده بود، فقط دوازده نفر باقي ماندند كه يكي از آنان عبدالله پدر جابر است. از سوي ديگر، گروهي دويست نفري از لشكر قريش از پشت سر به مسلمانان هجوم آوردند و آن دوازده نفر را كه با شهامت مي‌جنگيدند، به شهادت رساندند.

جابر مي‌گويد: وقتي پدرم به شهادت رسيد، روپوش را از چهرهاش كنار زدم و او را بوسيدم. پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم مرا مي‌ديد، اما مرا از آن كار بازنداشت. وقتي پدرم در اُحد به شهادت رسيد، عمّهام فاطمه براي او مي‌گريست؛ پيامبر فرمود: براي او گريه كني يا نكني، فرشتگان با بالهاي خود بر او سايه افكندهاند تا او را برداريد و دفن كنيد.

به سفارش پيامبر، عبدالله پدر جابر و عمروبن الجموح، شوهرعمه جابر را در يك قبر نهادند. چهلوشش سال بعد، در دوران حكومت معاويه، كانال آبي را براي مدينه حفر مي‌كردند كه مسير آن از قبر عبدالله و عمرو بن الجموع مي‌گذشت. جنازه آن دو شهيد والامقام را برداشتند تا در جايي ديگر دفن كنند؛ ديدند جنازه‌ها تازه مانده و هيچ تغييري نكردهاند و حتي دست عبدالله روي زخمي كه در چهرهاش بود قرار داشت. وقتي دست او را از روي جراحتش برداشتند، خون از آنجاري شد و تا دستش را دوباره روي جراحتش قرار ندادند، خون قطع نشد. ۳


فرزندان و نوادگان جابر

براي جابر، سه فرزند بدون واسطه نام برده شده است. در كتاب «قاموس الرجال» گويد: جابر انصاري دو پسر داشت: عبدالرحمن و محمد. ۴ در كتاب تهذيب التهذيب آمده است: فرزندان جابر عبارتند از: عبدالرحمن، عقيل و محمد. ۵

اما از نوادگان و منسوبين او، افرادي را كه آگاهي يافتيم ذكر مي‌كنيم:

۱. ابن اثير گويد: در شعبان سال ۵۱۲ هجري، ابوالفضل بكر بن محمد بن علي بن الفضل الأنصاري، از نوادگان جابر بن عبدالله انصاري كه از شهر بخاراست، وفات يافت. ۶
۲. در پاورقي «نقباء البشر» در شرح حال عالم كامل و صاحب كرامات و نفس قدسي آيتالله معظّم مولي حسينقلي همداني= (۱۲۳۹ ـ ۱۳۱۱) آمده است كه او از ذريه جابر بن عبدالله انصاري است. ۷
۳. يكي ديگر نوادگان ايشان، فقيه بلندآوازه و اصوليِ عميق، آيتالله العظمي حاج شيخ مرتضي انصاري دزفولي (۱۲۱۴ ـ ۱۲۸۱) است. ۸ در كتاب «زندگي و شخصيت شيخ انصاري» شجره نامهاي براي شيخ انصاري درج شده كه با ۱۶ واسطه به جابر مي‌رسد. ۹ البته به نظر ما اين شجرهنامه كامل نيست و نيمي از آن افتاده است.
۴. يكي ديگر از منسوبين جابر بن عبدالله، شيخ جابر كاظمي است كه صاحب ديوان شعر است. ۱۰
۵. ديگر منسوبين به جابر بن عبدالله، خاندان مشهور و بزرگي در اصفهان است كه به «جابري انصاري» معروفند. بزرگ اين خاندان به نام «جلال الدين» هفتصد سال پيش به ايران هجرت كرد.
۶. خاندان بزرگ و مشهور «مشايخ انصاري» نيز منسوب به ايشانند كه در روستاي «نودايجان» از قصبه «سركوه» در هشت فرسخي داراب در استان فارس زندگي مي‌كنند. جمعي از فضلاي معاصر نيز از اين خاندان بزرگ برخاستهاند كه نامدار‌ترين آنان علامه مجاهد زاهد حاج شيخ يحيي انصاري دارابي شيرازي است كه اكنون مدرس فلسفه و حكمت اسلامي در حوزه مبارك قم است. وي از نوادگان شيخ زكريا و شيخ عبدالرحمن است.

اولين ديدار جابر با رسول خداصلي الله عليه و آله وسلم

يك سال پيش از هجرت پيامبر به يثرب، هفتاد نفر از مردم يثرب به حج آمدند و در مني با پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم ملاقات و گفت وگو كردند. از آن هفتاد نفر يكي «عبدالله» پدر جابر، و ديگري خود جابر بود كه كم سال‌ترين آنان بود. او هنوز به پانزده سالگي نرسيده بود كه با پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم بيعت كرد.

اسوه اخلاص

اولين جنگي كه جابر در آن حضور داشت، «حمراء الأسد» است. كفار قريش در اُحد به لشكر اسلام ضربه سهمگيني زدند و هفتاد نفر از رزمندگان اسلام و سرداراني چون «حمزه» و «مصعب» را به شهادت رساندند و به سوي مكه عقب نشيني كردند. اما در بين راه به فكر افتادند كه بازگردند و كار مسلمين را يكسره كنند و براي هميشه از دست رقيب آسوده شوند. چون اين خبر به پيامبر رسيد، حضرت دستور داد تا آنان كه در اُحد شركت داشته اند، آماده تعقيب دشمن شوند.
رزمندگان و مجروحان اُحد حركت مي‌كنند و كساني كه در اُحد پيامبر را ياري نكردند اجازه مشاركت نمي‌يابند. در اين ميان جابر به حضور پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم شرفياب مي‌شود و با آنكه روز قبل پدرش در اُحد به شهادت رسيده بود و فرمان جنگ شامل او نمي‌شد، با خواهش و التماس از آن حضرت تقاضا مي‌كند تا به او اجازه جهاد بدهند و پيامبر نيز مي‌پذيرند. جابر مي‌گويد: از غايبان در اُحد، به جز من كسي در «حمراءالأسد» حاضر نشد. ۱۱
جابر در جنگ‌ها و رخدادهاي مهم زمان پيامبر مانند: غزوة المريسيع، غزوه احزاب، غزوه بني قريظه، صلح حديبيه، غزوه خيبر، سريه خبط، فتح مكه، محاصره طائف، غزوه تبوك حضور داشت. ۱۲

جابر در حجة الوداع

امام باقرعليه‌السلام مي‌فرمايد: ما به حضور جابربن عبدالله رسيديم؛ از يكايك افراد احوالپرسي كرد تا نوبت به من رسيد. خود را معرفي كردم، او رو به من كرد و دكمه بالا و پايين لباسم را باز كرد و كف دست خود را روي سينه ام نهاد و گفت: خوش آمدي پسر برادر! هر چه خواهي بپرس. گفتم: از حجة الوداع برايم بگو. جابر گفت: رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم نُه سال در مدينه ماند و حج نگزارد تا در سال دهم هجري اعلام شد كه رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم به حج مي‌رود. انبوهي از مردم به مدينه آمدند تا اعمال حج را از آن حضرت بياموزند و چون او عمل كنند.
جابر سپس گزارشي از احرام رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم در مسجد شجره، ورود آن حضرت به مسجدالحرام، طواف، نماز و سعي آن حضرت بيان داشت. آنگاه از آمدن حضرت علي عليه‌السلام از يمن براي حج و ملحق شدن به حضرت پيامبر در مكه شرحي ارائه كرد. ۱۳
اين گزارش جابر از حجة الوداع، از سيماي علمي وي پرده برمي‌دارد كه چگونه با دقت لازم به جزئيات سفر پيامبر توجه داشته و آن‌ها را ثبت و ضبط كرده و به روشني براي مردم و انديشمندان بازگو نموده است.

حديث غدير خم به روايت جابر

علامه اميني به تفصيل از ۱۱۰ نفر نام مي‌برد كه از اصحاب پيامبر بودند و حديث غدير را روايت كرده اند. ۱۴ يكي از آنان كه به نشر فضايل علي عليه‌السلام و سيره پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم شجاعانه همت گماشت، جابر بود. او و ديگر زبدگان از اصحاب پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم سخنان آن روز حضرت را براي مردم بازگو مي‌كردند و نمي‌گذاشتند غدير خم از خاطره‌ها محو شود. يك بار كه امام سجاد عليه‌السلام محمد حنفيه فرزند حضرت علي عليه‌السلام و امام باقرعليه‌السلام و جمعي ديگر در جلسه اش حضور داشتند، مردي عراقي وارد شد و او را به خدا سوگند داد تا آنچه از پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم ديده و شنيده بازگويد. جابر گفت: ما در نزديكي «جُحْفه» در غدير خم بوديم و در آنجا مردماني بسيار از طوايف جُهَينه و مُزَينه و غفار (و ديگران) گرد آمده بودند. رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم از خيمه خود بيرون آمد و دست علي عليه‌السلام را گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ». ۱۵


جابر و درك پنج امام معصوم عليهم‌السلام

۱. جابر همراه امام علي عليه‌السلام
مورخان و محدثان، جابر بن عبدالله انصاري را در فهرست كساني نام برده اند كه علي عليه‌السلام را اولين ايمان آورنده به پيامبر اسلام مي‌دانند. ۱۶ شيخ مفيد، جابر را در فهرست صحابه اي آورده كه علي عليه‌السلام را جانشين بلافصل پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم مي‌دانستند و سپس دلايل اين گروه بر برتري علي عليه‌السلام را برشمرده است. ۱۷
شيخ صدوق به سند متصل از ابوالزبير مكّي كه از شاگردان جابر است، روايت مي‌كند: جابر را ديدم در حالي كه عصا به دست در محلّه هاي انصار در مدينه و محافل آنان گردش مي‌كرد و مي‌گفت: ‌اي گروه انصار! فرزندانتان را با عشق علي ادب بياموزيد، و هر كس سرباز زند، بنگريد در احوال مادرش. ۱۸
شيخ مفيد به سند متصل از «سالم بن أبي الجعد» نقل مي‌كند كه از جابر بن عبدالله انصاري در حالي كه پير و فرتوت شده و ابروانش روي چشمانش را گرفته بود، درباره امام علي عليه‌السلام پرسيدند. جابر با دست ابروانش را بالا زد و گفت: او بهترين انسانهاست؛ او را دشمن نمي‌دارد، مگر كسي كه منافق باشد، و در او شك نمي‌كند، مگر كسي كه كافر باشد. ۱۹
شيخ صدوق به سند متصل از «سالم بن ابي الجعد» نقل مي‌كند: از جابر بن عبدالله درباره علي بن ابيطالب عليه‌السلام پرسيدند؛ جابر گفت: «او پس از پيامبران، بهترين آفريده خدا از اول آفرينش تا پايان خلقت است. خداوند بزرگ پس از پيامبران مخلوقي گرامي‌تر از علي بن ابيطالب و امامان از نسل او نيافريده است».
سالم از جابر مي‌پرسد: درباره كسي كه با علي دشمني كند و او را كوچك شمارد چه مي‌گويي؟ گفت: «به جز كافر، شخص ديگري با او دشمني نكند و به جز منافق او را كوچك نشمارد.» سالم پرسيد: چه گويي درباره كسي كه او و امامان از فرزندان او را دوست بدارد؟ گفت: «پيروان علي عليه‌السلام و امامان از نسل او رستگارند و در قيامت در امانند.» سپس جابر از حاضران پرسيد: اگر كسي برخاست و مردم را به گمراهي دعوت كرد، چه كساني به او نزديكترند؟ در پاسخ گفتند: پيروان و يارانش. جابر پرسيد: اگر كسي برخاست و مردم را به هدايت فراخواند، چه كساني به او نزديكترند؟ در پاسخ گفتند: پيروان و يارانش. جابر گفت: «و اين چنين علي بن ابيطالب در روز قيامت لواء الحمد به دست اوست و نزديك‌ترين مردم به او پيروان و يارانش مي‌باشند». ۲۰
اين سخن نيز از جابر است: «در جنگ احزاب كه علي عليه‌السلام دشمن را درهم كوبيد و متلاشي كرد، ملائكه خوشحال شدند؛ پس هر كس از ديدن علي شادمان نشود، لعنت خدا بر او باد». ۲۱
روزي حضرت باقرعليه‌السلام از جابر درباره عايشه و نبرد او با علي عليه‌السلام پرسيد. جابر گفت: يك روز بر عايشه وارد شدم و پرسيدم درباره علي بن ابيطالب چه مي‌گويي؟ سرش را پايين انداخت و پس از لختي درنگ، سرش را بالا آورد و دو بيت شعر به اين مضمون خواند: «وقتي طلا را بر محك زنند، ناخالصي آن پديدار شود. ما انسان‌ها نيز خالص و ناخالص داريم؛ علي در ميان ما به سان محك است كه سره را از ناسره جدا مي‌كند». ۲۲


۲. جابر در جنگهاي دوران زمامداري امام علي عليه‌السلام
جنگهايي كه در دوران زمامداري امام علي عليه‌السلام رخ داد، ويژگيهايي داشت كه در جنگهاي زمان پيامبر خداصلي الله عليه و آله وسلم نبود. مهم‌ترين آن‌ها اين بود كه طرف مقابل علي عليه‌السلام در ظاهر، اهل اسلام و قرآن و نماز بود، اما طرف مقابل در جنگهاي زمان رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم مسلمان نبود. همين ويژگي، سنگيني كار را بر امام علي عليه‌السلام دوچندان مي‌نمود. چه قدر بايد زحمت مي‌كشيد تا اصحاب و لشكريان خود را توجيه كند كه دشمن گرچه به ظاهر مسلمان است، اما نبرد با او واجب است؛ چرا كه اساس و كيان اسلام را به خطر افكنده است.
همين امر باعث شد كه جنگ صفين با پيروزي امام پايان نيابد و اصحاب بي خرد در برابر امام عليه‌السلام جبهه جديدي گشودند و جنگ نهروان را به راه انداختند. اين وضع پيچيده، حتي باعث شد كه برخي از امام عليه‌السلام تقاضا كنند آنان را براي جهاد به مرز‌ها بفرستد تا در صورت بروز جنگ، طرف مقابل آنان كفار باشند نه مسلماننما‌ها!
با توجه به اين وضعيت بود كه جابر مي‌گفت: «الشاكُّ في حَرْبِ عَلِيٍّ كالشّاكِّ في حَرْبِ رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم»؛ ۲۳ كسي كه در حقانيت جنگهاي امام علي عليه‌السلام ترديد كند، مانند كسي است كه در حقانيت جنگهاي پيامبر ترديد كرده است. اين سخن جابر، نشان از بينش عميق و درك درست او از اسلام دارد.

الف) جنگ جمل
مركز خلافت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام ابتدا در مدينه منوره بود، اما زماني نگذشت كه پيمان شكنان در بصره گرد آمدند و با تجهيز نفرات و نيرو و امكانات، بصره را به مركز فتنه و آشوب و هرج و مرج تبديل كردند. امام به ناچار از مدينه به سوي عراق هجرت كرد و در كوفه رحل اقامت افكند و از آنجا لشكري آراست و به سوي بصره بيرون شد و در يك روز، آن فتنه را سركوب و اجتماع فتنه انگيزان را متلاشي كرد. در اين نبرد كه اولين نبرد دوران زمامداري اميرالمؤمنين عليه‌السلام بود، جابر در ركاب حضرت بود.
جابر مي‌گويد: ما با اميرالمؤمنين عليه‌السلام در بصره بوديم؛ جنگ تمام شده بود و با جمعي از اصحاب شب هنگام دور يكديگر نشسته و در گفتوگو بوديم. حضرت به سوي ما آمد و پرسيد: چه مي‌گوييد؟ عرض كرديم: درباره بدي دنيا صحبت مي‌كنيم. فرمود: جابر! براي چه دنيا را مذمّت مي‌كني؟! سپس حمد و ثناي الهي را به جا آورد و سخناني در فوايد دنيا بيان داشت و سپس دست مرا گرفت و مرا با خود به قبرستان برد و با مردگان سخناني بيان فرمود. ۲۴

ب) جنگ صفين
دومين و مهم‌ترين جنگ دوران زمامداري امام علي عليه‌السلام، جنگ صفين است كه در آن با معاويه و يارانش جنگيد. اين نبرد هجده ماه به طول انجاميد و به سبب جهل و سادگي ياران امام و حيله دشمن كار به حكميّت كشيد. در كتابهاي «استيعاب» و «أسدالغابه»، از نويسندگان اهل سنت آمده است: جابر در خدمت علي بن ابيطالب در صفين حضور داشت. ۲۵

ج) جنگ نهروان
ساده انديشان لشكر امام عليه‌السلام كه در صفين، حضرت را مجبور به پذيرش حكميّت كردند، نگذاشتند دستكم امام نماينده خود را براي مذاكره با دشمن برگزيند و ابوموسي اشعري ساده لوح را به عنوان نماينده حضرت در مذاكرات به وي تحميل كردند. اما آنان كه بعد‌ها ثمره تلخ ناداني خود را ديدند، به جاي اصلاحِ روش خود، در گمراهي بيشتر غوطه ور شدند و به امام گفتند: با پذيرش حَكَمين، تو كافر شدي؛ توبه كن تا ما پيروت باشيم! امام كه آنان را به خوبي مي‌شناخت و مي‌دانست مردمي پيمان شكن و نادانند، نپذيرفت.
آن جماعت نيز لشكري را براي نبرد با امام عليه‌السلام سامان دادند. حضرت به ناچار براي جنگ با آنان بيرون شد و كار آنان را يكسره كرد. در اين جنگ، جابر در خدمت اميرالمؤمنين عليه‌السلام بود و داستاني را كه هنگام بازگشت از اين سفر پيش آمده را نقل كرده است. ۲۶

موضع جابر در برابر معاويه

در كتاب «وقعة صفين» كه از كتابهاي كهن است، از جابر بن عبدالله نقل شده كه پيامبر خداصلي الله عليه و آله وسلم فرمود: «معاويه در حالي مي‌ميرد كه از امت من نيست». ۲۷
جابر كه اين حديث را مستقيماً و بي واسطه از پيامبر خداصلي الله عليه و آله وسلم شنيده است، معلوم است كه در برابر معاويه چه موضعي خواهد داشت و شركت او در جنگ صفين در ركاب امام علي عليه‌السلام گوياي موضع او در برابر معاويه است. همچنين دو ماجراي زير، موضع جابر را در برابر معاويه به خوبي روشن مي‌كند: در آخرين سال خلافت امام علي عليه‌السلام، معاويه سه هزار نفر را به فرماندهي «بُسر بن أرطاة» به سوي مدينه فرستاد و به بُسر گفت: به سوي مدينه حركت كن و ساكنان آن را پراكنده ساز. به هر جا گذر كردي، مردمانش را بترسان و هر كس كه اطاعت ما را نپذيرفت، مالش را غارت كن و به اهالي مدينه اينطور وانمود كن كه آنان را مي‌كشي و آنان چارهاي جز بيعت ندارند. لشكر معاويه وقتي به مدينه رسيد، در پي اجراي دستورات او برآمد. مردم مدينه كه با كمبود امكانات و نفرات لشكر دشمن روبه رو شدند، چارهاي جز كنار آمدن نديدند و دسته دسته براي بيعت با فرمانده لشكر مي‌آمدند. طايفه بني سلمه كه از بستگان جابر بود نيز براي بيعت با او آمدند. فرمانده لشكر از آنان پرسيد: آيا جابر همراه آنان است يا نه؟ گفتند: نه. گفت: تا جابر همراه‌شان نباشد، با آنان بيعت نمي‌كنم.
جابر مي‌گويد: من بيمناك و متواري شدم. اما بُسر به بني سلمه گفت: تا زماني كه جابر حاضر نشود، شما امنيّت نداريد. بستگانم به سراغ من آمدند و گفتند: تو را به خدا سوگند مي‌دهيم با ما بيا و با بُسر بيعت كن و خون خود و بستگانت را حفظ كن؛ زيرا اگر چنين نكني، مردان ما كشته و خانواده ما اسير مي‌شوند.

جابر از آنان يك شب مهلت خواست تا بينديشد و تصميم بگيرد. در آن زمان امام علي عليه‌السلام در كوفه بود. جابر به جز «امّسلمه»، گرامي‌ترين همسر رسول خداصلي الله عليه و آله وسلم بعد از خديجه كبري، كس ديگري براي مشورت نيافت؛ پس به سراغ ايشان رفت و او در پاسخ جابر گفت: بيعت كن و خون خود و خويشاوندانت را حفظ كن؛ گرچه مي‌دانم چنين بيعتي، بيعت ضلالت است. همين تقيّه بود كه اصحاب كهف را وادار كرد هماهنگ با مردم، صليب به گردن آويزند و در مراسم آنان شركت جويند. ۲۸

از اين ماجرا موقعيت و شخصيت معروف جابر و نفرت او از معاويه آشكار مي‌گردد.

داستان دوم، واقعه اي است كه بين جابر و شخص معاويه در دوره حكومت او به وقوع پيوست. مشكلات و حوادث روزگار جابر را مجبور كرد تا به شام، پايتخت معاويه سفر كند و چاره كار را از او بخواهد. مسعودي مي‌نويسد:

جابر به دمشق آمد، اما معاويه تا چند روز به او اجازه حضور نداد. پس از آنكه اجازه يافت و با معاويه ملاقات كرد، به او گفت:‌اي معاويه! آيا سخن پيامبر را نشنيده اي كه فرمود: هر كس حاجتمند و گرفتاري را راه ندهد و به حضور نپذيرد، خداوند متعال در روز قيامت كه روز حاجت و نياز است او را نپذيرد و راه ندهد؟!

معاويه از اين سخن برآشفت و گفت: از پيامبر شنيدم كه فرمود: شما پس از من به ناملايمات دچار مي‌شويد. صبر و بردباري كنيد تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شويد.‌اي جابر! تو چرا بر مشكلات شكيبايي نورزيدي؟ جابر گفت: آنچه فراموش كرده بودم را به خاطرم آوردي.
جابر اين سخن را گفت و بيرون رفت و بر مركبش سوار شد و به سوي مدينه حركت كرد. معاويه براي او ششصد دينار فرستاد، اما جابر آن را نپذيرفت و سه بيت شعر براي او نوشت كه مضمونش اين است:

«من قناعت را بر ثروت ترجيح مي‌دهم؛ مشكلات را به جان مي‌خرم؛ لباس حيا به تن مي‌كنم و به جاي ثروت، آبرويم را حفظ مي‌كنم».
و به فرستاده معاويه گفت: به او بگو،‌اي پسرِ هندِ جگرخواره! در نامه عملت هرگز حسنه ‌اي نخواهي يافت كه من سبب آن باشم. ۲۹
از اين داستان نيز آزادگي و وارستگي جابر و كينه معاويه به او دانسته مي‌شود.

۳. جابر در محضر امام حسن مجتبي عليه‌السلام

شيخ طوسي و ابن شهر آشوب، جابر را از اصحاب و ياران امام مجتبي عليه‌السلام شمرده اند. ۳۰ ابوجعفر طبري شيعي در «دلائل الامامه» از جابر نقل كرده است: روزي با امام حسن عليه‌السلام در مسجدالنبي نشسته بوديم؛ به حضرت عرض كردم: دوست دارم معجزهاي از تو ببينم كه آن را از تو براي ديگران حكايت كنم. حضرت پايشان را به زمين زد، دريا‌ها نمايان شد، در حالي كه كشتي‌ها در آن‌ها در حركت بودند؛ از دريا ماهي گرفت و به من داد. من به پسرم محمد گفتم: آن را به خانه ببر. به خانه برد و ما سه روز از آن مي‌خورديم. ۳۱

شيخ طوسي روايتي را نقل مي‌كند كه از آن، عمق ايمان و عشق پايدار جابر به امام حسن و امام حسين عليهم‌السلام دانسته مي‌شود. او به سندي كه ذكر مي‌كند، از امام سجادعليه‌السلام نقل مي‌كند:‌‌ همان سالي كه امام حسن عليه‌السلام از دنيا رفت، من پشت سر عمويم حسن عليه‌السلام و پدرم حسين عليه‌السلام در كوچه هاي مدينه مي‌رفتم، در حالي كه هنوز به سنّ بلوغ نرسيده بودم. در بين راه جابر بن عبدالله انصاري و انس بن مالك همراه با جمعي از قريش و انصار، با امام حسن و امام حسين۸ ديدار نمودند. جابر بي اختيار خود را به دست وپاي آن دو بزرگوار انداخت و بر آن بوسه زد. مردي از بني اميه كه در ميان جمع بود، به جابر اعتراض كرد و گفت: تو با اين كهنسالي و منزلتي كه در اثر همراهي با رسول خداصلي الله عليه و آله وسلم داري، چنين مي‌كني؟! جابر در پاسخ او گفت:

«از من دور شو! اگر تو فضيلت و موقعيت آن دو را چون من مي‌دانستي، بر خاك قدمشان بوسه مي‌زدي».

سپس جابر رو به انس بن مالك كرد و گفت: روزي رسول خداصلي الله عليه و آله وسلم در مسجد بود و اصحاب گردش حلقه زده بودند. حضرت به من فرمود:‌اي جابر! حسن و حسين را نزدم بياور. من رفتم و آن دو را فراخواندم. در بين راه گاهي اين و گاهي آن را به دوش مي‌گرفتم تا به حضور پيامبر رسيديم. پيامبر كه احترام و محبت مرا نسبت به آن دو ديد از من پرسيد:‌اي جابر! آيا آن دو را دوست مي‌داري؟ عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت! چرا آنان را دوست نداشته باشم، در حالي كه مقام آنان را نزد شما مي‌دانم؟!
سپس پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم سخناني در فضيلت امام حسن و امام حسين۸ بيان داشت و در پايان به حضرت مهدي (عج) كه از نسل امام حسين عليه‌السلام است، اشاره فرمود. ۳۲

جابر در حضور امام حسين عليه‌السلام

شيخ طوسي جابر را در شمار ياران و اصحاب امام حسين عليه‌السلام نيز آورده است. ۳۳ چون غير از امام هيچ كس از سرانجام سفر از مكه به كربلا كه همانا شهادت بود، اطلاع نداشت، جابر و برخي ديگر از دوستداران امام، با ايشان همراه نبودند. از سخنان جابر با شاگردش عطيه استفاده مي‌شود كه اگر جابر پايان پرافتخار آن سفر را مي‌دانست، امام را همراهي مي‌كرد.

در روز عاشورا امام خطاب به دشمن مي‌فرمود: آيا من پسر دختر پيامبر شما نيستم؟ آيا من پسر وصيّ و پسرعموي پيامبر شما نيستم؟ همو كه پيش از همه به پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم ايمان آورد... آيا پيامبر درباره من و برادرم نفرمود: اين دو آقاي جوانان اهل بهشتند؟ اگر گمان مي‌بريد كه چنين نيست، كساني هستند كه اگر از آنان بپرسيد، از حقيقت به شما خبر دهند. از كساني چون جابر بن عبدالله انصاري و ابوسعيد خدري و... بپرسيد. ۳۴

جابر، اولين زائر امام حسين عليه‌السلام در كربلا

چند روز پس از رسيدن خبر شهادت امام، جابر انصاري بارِ سفر به سوي كربلا بست. پيري و دوري راه و سبعيت سفّاكاني چون يزيد و ابن زياد، ما او از اين سفر نشد.

«عطيه عوفي» شاگردش او را در اين سفر همراهي مي‌كرد. شيخ طوسي جابر را اولين زائر امام حسين عليه‌السلام دانسته و روز ورود او را به كربلا، بيستم صفر‌‌ همان سال دانسته است. ۳۵

سيد بن طاووس، داستان زيارت جابر و عطيه از كربلا را نقل كرده و زيارتنامه اي را كه جابر با آن، امام و شهدا را زيارت كرده، آورده است. جابر پس از زيارت، روي قبر خم شد و صورت خود را به قبر ماليد و چهار ركعت نماز خواند و آنگاه به زيارت قبر علي اكبر رفت و آن حضرت را نيز زيارت كرد و بر قبر او بوسه زد و دو ركعت نماز گزارد. سپس به زيارت بقيّه شهدا رفت و با كلماتي عميق زيارتنامه خواند. در پايان به زيارت حضرت ابوالفضل عليه‌السلام رفت و با جملاتي زيبا آن حضرت را زيارت كرد و دو ركعت نماز گزارد. ۳۶

موضع جابر در واقعه حرّه

پس از آنكه سيدالشهداعليه‌السلام در كربلا به دست لشكر يزيد به شهادت رسيد، مردم مدينه برآشفتند و والي مدينه را كه از سوي يزيد گماشته شده بود، از مدينه بيرون كردند و يزيد را شايسته خلافت ندانستند. يزيد از شاميان لشكري آراست و فرماندهي آن را به شخصي سفّاك و خونريز به نام «مسلم بن عقبه» سپرد. اين لشكر شهر پيامبر را محاصره كرد و خدا مي‌داند چه فجايعي به وقوع پيوست. هر كه را خواستند كشتند و بيپروا به ناموس مردم تجاوز كردند. اموال مردم را آزادانه غارت كردند و ذرهاي حرمت حرم رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم را پاس نداشتند.


در آن زمان جابر كهنسال شده و نورِ ديده اش به خاموشي گراييده بود. او در كوچه هاي مدينه مي‌گشت و مي‌گفت: «نابود باد هر كس خدا و رسول خدا را بترساند.» مردي پرسيد: چه كسي خدا و رسول خدا را مي‌ترساند؟ جابر گفت: از پيامبر خدا شنيدم كه فرمود: «هر كس مردم مدينه را بترساند، مرا ترسانده است».

يكي از لشكريان مسلم بن عقبه به جابر حمله كرد و خواست او را بكشد، اما «مروان اموي» جابر را پناه داد و او را واداشت به خانه اش برود و در را به روي خود ببندد. ۳۷

جابر با امام سجادعليه‌السلام

پس از واقعه كربلا و شهادت سيد الشهداعليه‌السلام، بني اميه دنيا را به كام خود ديدند و نسبت به اهل بيت(ع) و شيعيان آزار و اذيت و فشار را به ‌‌نهايت رساندند؛ به گونه اي كه بيشتر مردم به سبب ترس، از همراهي و اظهار محبت به اهلبيت دوري مي‌كردند و تنها افراد بسيار اندكي در همراهي اهلبيت باقي ماندند؛ به گونه اي كه امام سجادعليه‌السلام را كم ياور‌ترين امام دانسته اند. ۳۸ در چنين شرايطي، جابر بن عبدالله يكي از آن افراد اندكي بود كه نسبت به امام سجادعليه‌السلام ثابت قدم و وفادار ماند و بر اين اعتقاد پاي فشرد. ۳۹ شيخ طوسي و ابن شهرآشوب نيز جابر بن عبدالله انصاري را از اصحاب امام زين العابدين عليه‌السلام شمرده اند. ۴۰
جابر گويد:

زماني كه مروان حكم از طرف يزيد فرماندار مدينه بود، در پايان ماه رمضان اعلام كرد كه نماز عيد فطر را در بقيع خواهد خواند و فرمان داد تا همه در آنجا جمع شوند. صبحگاهان كه هوا تاريك بود، از منزل بيرون آمدم تا به حضور امام سجادعليه‌السلام برسم. از هر كوچه اي كه مي‌گذشتم، ديدم مردم به سوي بقيع براي نماز عيد مي‌روند و چون مسير مرا برخلاف مسير خود مي‌ديدند، مي‌پرسيدند: تو به كجا مي‌روي؟ پاسخ مي‌دادم: به مسجد رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم مي‌روم. هنگامي كه وارد مسجد پيامبر شدم، به جز امام زين العابدين عليه‌السلام كسي را در آنجا نديدم. حضرت در حال انجام فريضه صبح بودند و من هم نماز صبحم را به ايشان اقتدا كردم. امام عليه‌السلام پس از نماز، سجده شكر گزارد و دعا كرد و من آمين گفتم؛ تا وقتي كه آفتاب طلوع كرد، حضرت رو به قبله ايستاد و دست‌ها را تا مقابل صورت بالا برد و دعاي طولاني اي خواند. ۴۱

در پايان اين بخش، روايتي را مي‌آوريم كه حاكي از موقعيت و جايگاه جابر بن عبدالله انصاري در ميان اهلبيت(ع) و رابطه او با امام سجادعليه‌السلام است.

در حديث آمده است: فاطمه دختر اميرالمؤمنين عليه‌السلام روزي به سراغ جابر بن عبدالله رفت و به او گفت:‌ اي صحابي پيامبر! ما بر شما حقوقي داريم: يكي اين است كه هر‌گاه ديديد يكي از ما بر اثر مجاهده و عبادت، خود را به سختي و نابودي انداخته، به او تذكر دهيد و او را به رعايت حال خود دعوت كنيد. علي بن الحسين كه تنها يادگار پدرش است، بر اثر سجده بسيار، بيني اش زخم شده و پيشاني و كف دست‌ها و سر زانو‌هايش پينه بسته است. به او بگوييد از عبادت خود بكاهد و ملاحظه حال خود كند.

جابر به سوي خانه حضرت زين العابدين حركت كرد و جلوي خانه، امام باقرعليه‌السلام را در ميان نوجوانان بني هاشم ديد. نگاه جابر كه به او افتاد با خود گفت: اين نوجوان همچون پيامبر راه مي‌رود. از او پرسيد:‌اي نوجوان! تو كيستي؟ پاسخ شنيد: محمد، فرزند علي بن الحسين. جابر به گريه افتاد و گفت: به خدا قسم تو به حق، شكافنده علم هستي. پدرم به فدايت، به نزد من بيا. حضرت باقر نزد او آمد و جابر پيراهن حضرت را گشود و صورت خود را بر سينه اش نهاد و بر آن بوسه زد و گفت: جدّت پيامبر به من فرموده تا سلام او را به تو برسانم، و نيز به من فرمود: تو زندگي مي‌كني تا آن زمان كه از فرزندانم محمد بن علي باقرالعلوم را ببيني، و آنگاه تو نابينا شده باشي و او تو را شفا دهد. سپس به امام باقرعليه‌السلام عرض كرد: از پدرت اجازه بگير تا من به حضورش برسم.

امام باقر به خدمت پدر رسيد و آنچه بين او و جابر گذشته بود، براي پدر بازگفت. امام سجاد عليه‌السلام فرمود: او جابر بن عبدالله انصاري است و اجازه داد تا جابر به حضورش برسد. وقتي جابر به نزد حضرت سجاد عليه‌السلام آمد، ديد كه از شدت عبادت، لاغر شده است. امام سجاد عليه‌السلام احترام كرد و برخاست و با جابر احوالپرسي كرد و او را در جاي مناسب نشاند. جابر عرض كرد: اين زحمت و فشار چيست كه بر اثر زيادي عبادت به خود مي‌دهيد؟! آيا نمي‌داني كه خداوند بهشت را براي شما و دوستان شما آفريده و جهنم را براي دشمنان شما پديد آورده است؟!

امام در پاسخ فرمودند:‌اي صحابي پيامبر! آيا نمي‌داني كه خداوند گذشته و آينده پيامبر را آمرزيد؛ اما او دست از مجاهده و عبادت برنداشت؟ آنقدر عبادت كرد تا پا‌هايش متورّم شد. به پيامبر گفتند: با آنكه خداوند گذشته و آينده تو را آمرزيده، باز هم اينگونه عبادت بسيار مي‌كني؟ پيامبر فرمود: آيا بنده اي شكرگزار نباشم؟!

جابر كه اين پاسخ امام سجادعليه‌السلام را شنيد، عرض كرد:‌اي پسر پيامبر! رعايت حال خود كنيد تا زنده بمانيد؛ چراكه شما خانداني هستيد كه از بركتشان بلا‌ها رفع، و سختي‌ها برطرف شود و باران ببارد. امام سجادعليه‌السلام فرمود: من به روش پدرانم عمل مي‌كنم تا آنان را در عالم ديگر ديدار كنم.

جابر رو به حضّار مجلس كرد و گفت: در ميان اولاد پيامبران همچون علي بن الحسين ديده نشده، مگر حضرت يوسف. به خدا قسم فرزندان علي بن الحسين از فرزندان يوسف برترند؛ چرا كه در ميان آنان حضرت مهدي (عج) است؛ همو كه زمين را پس از پر شدن از ستم، از عدل و داد آكنده مي‌كند. ۴۲

جابر در محضر امام باقرعليه‌السلام

رابطه جابر با امام باقرعليه‌السلام، رابطه اي خاص و بي نظير بود. در دوران جواني جابر، روزي رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم به او فرمود:‌اي جابر! تو مردي از فرزندان مرا خواهي ديد كه همنام من و شبيه من است و دانش را مي‌شكافد. هر‌گاه او را ديدي، سلام مرا به او برسان.

اين فرموده پيامبر در ذهن جابر چنان نقش بست كه بعد‌ها بسيار آرزوي ديدار شخص موعود را مي‌كرد و پيوسته مي‌گفت:‌اي باقرالعلم!‌اي باقر العلم. اهل مدينه كه از دل جابر خبر نداشتند، مي‌پنداشتند كه هذيان مي‌گويد؛ اما جابر در پاسخ آنان مي‌گفت: به خدا قسم هذيان نمي‌گويم؛ چراكه از پيامبر خداصلي الله عليه و آله وسلم شنيدم كه فرمود: تو مردي از فرزندان مرا خواهي ديد كه نامش و چهره اش مانند من است. او علم را مي‌شكافد. اين است كه من چنين مي‌گويم. ۴۳


اين خاطره از پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم براي جابر آنقدر زيبا و ماندگار بود كه آن را در زمان‌ها و موقعيّتهاي گوناگون براي مردم بازگو مي‌كرد. جابر، صبح و عصر به خدمت حضرت باقرعليه‌السلام مي‌رسيد تا بدانجا كه باعث شگفتي مردم مدينه شده بود؛ تا آنكه امام سجادعليه‌السلام از دنيا رفت. از آن زمان به بعد به احترام سوابق جابر، امام باقرعليه‌السلام به سراغ جابر مي‌رفت. ۴۴

فليح بن ابي بكر شيباني گويد: من در خدمت امام سجادعليه‌السلام بودم و فرزندانش نيز حاضر بودند. ناگهان جابر بن عبدالله انصاري وارد شد و بر حضرت سلام كرد. سپس دست امام باقرعليه‌السلام را گرفت و به كناري برد و به ايشان عرض كرد: پيامبر خداصلي الله عليه و آله وسلم به من خبر داد كه «تو مردي از خاندان مرا مي‌بيني كه نامش محمد بن علي و كنيهاش ابوجعفر است؛ هر‌گاه به حضورش رسيدي، سلام مرا به او برسان.» جابر اين را گفت و رفت.

بعد از نماز مغرب، امام سجادعليه‌السلام از فرزندش محمد باقرعليه‌السلام درباره ملاقات با جابر پرسيد و ايشان گفته جابر را براي پدرش بازگفت. امام فرمود: «اين ويژگي كه خداوند از جانب پيامبرش به تو ارزاني داشت، گواراي تو باد. برادرانت را بر آن آگاه مكن. مبادا چنانكه برادران يوسف به وي مكر ورزيدند، برادرانت به تو مكر ورزند». ۴۵

روزي جابر به حضور امام سجادعليه‌السلام رسيد، در حالي كه امام باقرعليه‌السلام در سنين نوجواني و در خدمت امام سجادعليه‌السلام بود. جابر به وي گفت:‌اي نوجوان بيا؛ حضرت پيش آمد. جابر گفت: برو؛ حضرت رفت. جابر گفت: قسم به پروردگار كعبه، چهره اش همچون چهره پيامبر است. آنگاه از حضرت سجاد پرسيد: اين نوجوان كيست؟ حضرت پاسخ داد: پسر من محمدِ باقر است. جابر برخاست و خود را روي قدم هاي حضرت باقر انداخت و گفت: جانم فدايت‌اي پسر پيامبر خدا! سلام پدرت را بپذير؛ چرا كه رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم بر تو سلام مي‌رساند.

در اين هنگام اشك در چشمان امام باقرعليه‌السلام حلقه زد و فرمود: «اي جابر! بر پدرم پيامبر خدا درود باد تا آن زمان كه آسمان‌ها و زمين برپاست و سلام بر تو‌اي جابر كه سلام آن حضرت را رساندي». ۴۶

سپس جابر به جاي خود بازگشت و به امام سجادعليه‌السلام عرض كرد: روزي پيامبر به من گفت:‌اي جابر! هر‌گاه فرزندم باقر را ديدي، سلام مرا به او برسان. او همنام من و شبيه‌ترين مردم به من است. دانش او دانش من، و حكم او حكم من است. هفت تن از فرزندان او، امين الهي و معصوم و پيشوايان ابرارند. هفتمين آنان مهدي عليه‌السلام است كه دنيا را از داد و عدل پر كند، آنچنان كه از ستم و جور پر شده است. سپس رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم اين آيه را خواندند:

(وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَينَا إِلَيهِمْ فِعْلَ الْخَيرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ)؛ ۴۷ ما آنان را اماماني قرار داديم كه به امر ما هدايت مي‌كنند و به آنان وحي كرديم كه كارهاي نيك انجام دهند و نماز به پا دارند و زكات بپردازند و آنان پرستنده ما بودند. ۴۸

روزي جابر به منزل امام سجادعليه‌السلام آمد و خواستار ديدار امام محمد باقرعليه‌السلام شد. امام پاسخ داد: او در مكتب خانه است؛ كسي را مي‌فرستم كه او را بياورد. جابر گفت: من به خدمتش مي‌رسم. جابر به سوي مكتب خانه رفت. وقتي به حضور امام باقرعليه‌السلام رسيد، ايشان را در آغوش گرفت و پيشاني مباركش را بوسيد و گفت: پيامبر خدا به من فرموده سلامش را به تو برسانم. حضرت باقر فرمود: بر رسول الله و بر تو سلام باد. سپس جابر گفت: پدرم و مادرم به فدايت! پيمان ببند كه روز قيامت از من شفاعت كني. حضرت فرمود: چنين كنم. ۴۹

محمد بن مسلم و زراره، كه هر دو از اصحاب ممتاز و برجسته امام باقر و امام صادق هستند، درباره چند حديث از امام باقرعليه‌السلام پرسيدند. حضرت آن احاديث را از جابر انصاري براي آنان حكايت كرد. آن دو به اعتراض گفتند: ما چه كار به جابر داريم؟! حضرت فرمود: «ايمان جابر بدان پايه است كه از تأويل اين آيه كه مربوط به رجعت پس از مرگ است، آگاه است: (إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَي مَعَادٍ). ۵۰

شهيد ثاني در كتاب «مُسَكِّنْ الْفؤاد» روايت مي‌كند: روزي امام باقرعليه‌السلام به ديدار جابر بن عبدالله انصاري رفت و حالش را جويا شد. جابر گفت: من در حالي هستم كه پيري را بر جواني، بيماري را بر سلامتي و مرگ را بر زندگي ترجيح مي‌دهم. امام باقرعليه‌السلام فرمود: «اي جابر! امّا من، اگر خداوند مرا پير قرار دهد، پيري را دوست دارم؛ اگر مرا جوان قرار داد، جواني را دوست دارم؛ اگر مرا بيمار كند، بيماري را دوست دارم؛ اگر شفايم دهد، شفا و تندرستي را دوست دارم؛ اگر مرا بميراند، مرگ را دوست دارم و اگر مرا زنده بدارد، زندگي را دوست دارم».

جابر كه اين سخنان را از حضرت باقرعليه‌السلام شنيد، صورت حضرت را بوسيد و گفت: رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم راست فرمود؛ چرا كه به من فرمود: «تو فرزندي از نسل مرا ديدار خواهي كرد كه همنام من است و علم را مي‌شكافد و زير و رو مي‌كند، آنچنان كه گاو، زمين را شخم مي‌كند و زير و رو مي‌كند و به همين سبب او شكافنده دانش اولين و آخرين ناميده شد». ۵۱

از رواياتي كه نقل كرديم، اين نتايج به دست مي‌آيد:

۱. جابر در انتظار ديدار امام باقرعليه‌السلام و ابلاغ سلام رسول خداصلي الله عليه و آله وسلم به وي بوده است.
۲. ارتباط تنگاتنگ بين جابر و رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم و امام سجاد و امام باقر دانسته مي‌شود، و اينكه جابر تا چه اندازه مورد احترام اهلبيت: بوده است.

۳. ابلاغ سلام نه يك مرتبه، بلكه در موارد مختلف انجام شده و اين نشان مي‌دهد كه جابر با اين عمل چه اندازه عشق و ارادت به ائمه(ع) داشته است. مگر نه اينكه ياد محبوب هر چه تكرار شود، شيرين است؛ وگرنه با يك بار ابلاغ سلام، دستور پيامبر عملي شده بود.
۴. تكرار اين سلام رساني، از سوي جابر، با انگيزه نشر و گسترش فضايل اهلبيت و معرفي مقامات آن بزرگواران بوده است.
۵. اختلاف در روايات ابلاغ سلام، بدان سبب است كه ابلاغ سلام از سوي جابر در موارد گوناگون انجام شده، نه آنكه فقط يك بار انجام شده و رواياتش اختلاف داشته باشد.

برخورد جابر با عبدالملك مروان و كارگزارانش

جابر حكومت عبدالملك مروان را حكومتي ناروا و نالايق و به دور از تعاليم اسلام مي‌دانست كه با دسيسه و نيرنگ به قدرت رسيده، و مورد رضايت مسلمانان نيست. شيوه حكومتي عبدالملك، ظالمانه و به دور از عدل و انصاف بود و كارگزارانش نيز شيوه او را سرمشق كار خود قرار داده بودند و با شكنجه و شلاّق و كشتار، كار خود را پيش مي‌بردند. به همين دليل مسلمانان خردمند، به ويژه بازماندگان از ياران رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم همچون جابر در مواقع مناسب، از اعتراض و بيان حقايق كوتاهي نمي‌كردند. واقدي در «طبقات» از عوف بن حارث نقل مي‌كند:

ديدم روزي جابر به حضور عبدالملك رسيد. خليفه به او خوش آمد گفت و او را در كنار خود نشاند. در ميان صحبت‌ها، جابر به او گفت: همانطور كه مي‌داني، مردم مدينه مشكلاتي دارند و پيامبر گرامي اين شهر را طيّبه نام نهاد. اگر خليفه اقدامي براي رفع مشكلات آن و كمك به مردم كند، شايسته است. عبدالملك را اين سخن خوش نيامد و اعتنايي نكرد. جابر بر گفته خود اصرار ورزيد تا آنكه قبيصه (از نزديكان خليفه) به فرزند جابر كه همراه او بود اشاره كرد تا جابر را ساكت كند. پسر، پدر را ساكت كرد. وقتي جابر از مجلس خليفه بيرون آمد، قبيصه به جابر گفت: اين گروه نه جانشين پيامبر بلكه پادشاه ند و شيوه پادشاهي در پيش گرفته اند. جابر گفت: خداوند امتحاني نيكو كند. اگر در گفتن حق كوتاهي كني، تو در نزد خداوند عذري نداري، در حالي كه خليفه سخن تو را مي‌پذيرد. قبيصه گفت: سخنم را گاهي مي‌پذيرد و گاهي نمي‌پذيرد؛ هر‌گاه موافق ميلش باشد مي‌پذيرد. ۵۲

در كتاب «الامامة و السياسة» آمده است:

«حبيش بن دلجه» از سوي عبدالملك مروان به مدينه آمد تا از مردم براي او بيعت بگيرد. جابر بن عبدالله انصاري را احضار كرد و به او گفت: آيا با عبدالملك به عنوان خليفه بيعت مي‌كني با پيماني الهي و عظيم كه به آن وفادار بماني، و اگر مخالفت كني، به جهت گمراهي ريختن خونت جايز باشد؟ جابر كه خود را مجبور به بيعت مي‌ديد گفت: اينگونه بيعت، تو را سزد؛ اما من بيعت مي‌كنم، همانگونه كه با رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم بيعت كردم كه فرمانبر باشم. ۵۳

پس از آنكه حكومت عبدالملك پا گرفت و استقرار يافت، حجّاج خون آشامِ بي رحم را به عنوان فرماندار مدينه گمارد. حجاج براي آنكه بر مردم سلطه يابد، افراد باقي مانده از اصحاب پيامبرصلي الله عليه و آله وسلم مانند: جابر بن عبدالله، انس بن مالك، سهل ساعدي و... را برگردنشان پلاك و مهر آويخت تا به خيال خود، آنان را تحقير كند۵۴ او با اصحاب پيامبر اينگونه عمل كرد تا ديگر مردمان حساب كار خود بكنند و در برابر او تسليم باشند. طبري در تاريخش همين داستان را نقل كرده و گويد: «جابر را ديدند در حالي كه به دست او مهر آويخته بودند». ۵۵

ابن‌ عساكر در «تاريخ دمشق»، با سند مذكور از جابر نقل مي‌كند كه گفت: «من به حضور حجاج رسيدم و به او سلام ندادم». ۵۶
امامت در نماز ميت بر بزرگان و برجستگان، نشانه بزرگي و اهميت است. جابر مي‌دانست كه چون سر‌شناس و محبوب است، احتمالاً والي مدينه براي كسب وجاهت و موقعيت در ميان مردم، به پيش نمازي در نماز ميت بر او پيشقدم مي‌شود و جابر نمي‌خواست چنين شود؛ به همين سبب وصيت كرد كه حجاج بر او نماز نخواند. ۵۷

جابر از چه كساني روايت مي‌كند؟

جابر بن عبدالله روايات بسياري از معصومين به ويژه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم دارد. بخشي از اين روايات را بدون واسطه از پيامبر گرامي روايت مي‌كند و بخش ديگر را به واسطه ديگران و اين نشان مي‌دهد كه ده سال همنشيني و همراهي با رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم موجب نشد كه جابر خود را از احاديثي كه ديگران از آن حضرت شنيده اند، بي نياز بداند و به آن اهميت ندهد؛ بلكه جابر تشنه دانش و حديث معصوم است؛ بيواسطه باشد يا با واسطه.


در كتاب «تهذيب التهذيب» آمده است كه جابر از اين افراد روايت كرده است: پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم، امام علي عليه‌السلام، ابوبكر، عمر، ابوعبيده، طلحه، معاذ بن جبل، عمار ياسر، خالد بن وليد، ابي بردة بن نيار، ابوقتاده، ابوهريره، ابوسعيد، عبدالله بن انيس، ابوجميل ساعدي،‌ام شريك،‌ام مالك و امكلثوم دختر ابيبكر. ۵۸

تاريخ وفات جابر

رجاليان و مورخان، سال وفات جابر را به تفاوت نقل كرده اند؛ از جمله اين تاريخ‌ها را ضبط كردهاند: سال ۷۳ هجري۵۹، ۷۴ هجري۶۰، ۷۶ هجري۶۱، ۷۷ هجري۶۲، ۷۸ هجري۶۳.

در برخي كتاب‌ها ماجراي وفات او را ذكر كرده و نوشته اند: حجاج بن يوسف ثقفي در تشييع جنازه او حاضر بود و بر او نماز خواند. ۶۴ با توجه به اين نكته كه حجاج از سال ۷۳ تا سال ۷۴ به مدت يك سال والي مدينه بود و پس از آن تا آخر عمرش والي عراق شد، طبعاً بايد وفات جابر بين سالهاي ۷۳ تا ۷۴ واقع شده باشد.

در بعضي كتاب‌ها آمده است كه در آن هنگام «ابان بن عثمان» والي مدينه بوده و در آن مراسم حاضر شده و كفني هم براي جابر آورده است. ۶۵ طبري امارت ابان بر مدينه را از سال ۷۶ تا ۸۳ دانسته است. ۶۶ پس وفات جابر طبق اين تاريخ بايد بين ۷۶ تا ۸۳ هجري واقع شده باشد.

از حديثي كه كليني در كافي ذكر كرده، استفاده مي‌شود كه جابر به هنگام ارتحال و شهادت امام زين العابدين عليه‌السلام زنده بوده و امام باقرعليه‌السلام در دوران امامت خود به خانه جابر رفت و آمد داشته است. ۶۷ با توجه به اين نكته كه دانشمندان شهادت امام چهارم را در سال۴۹ يا ۵۹ هجري دانسته اند، به دست مي‌آيد كه وفات جابر پس از اين تاريخ بوده است.


مرحوم مامقاني (دانشمند رجالي مشهور) با استدلال خود، وفات جابر را در سال ۹۸ هجري دانسته است ۶۸ و اربلي هم سال ۹۸ را زمان وفات جابر مي‌داند. ۶۹

مرحوم صدوق ماجراي احتضار و وفات امام محمدباقرعليه‌السلام را نقل مي‌كند و مي‌گويد: در آن هنگام زيد بن علي گفت: برادر امام حسين عليه‌السلام پس از برادرش امام حسن عليه‌السلام به امامت رسيد؛ چه ما ي دارد كه پس از شما من امام باشم، نه فرزندتان امام صادق عليه‌السلام. در اين وقت حضرت باقرعليه‌السلام دستور داد تا جابر بن عبدالله را فراخواندند. هنگامي كه حاضر شد، حضرت به او فرمود: داستان لوح سبزرنگي را كه نزد مادرم فاطمه زهرا سلام الله عليها ديدي حكايت كن. جابر، حديث لوح را بيان كرد. زيد وقتي فهميد امامت حضرت صادق عليه‌السلام پس از پدرش خواسته الهي است، بدان راضي شد. ۷۰

با توجه به آنكه مورخان وفات حضرت باقرعليه‌السلام را در سال ۱۱۴ هجري دانسته اند؛ مطابق اين روايت، وفات جابر پس از اين تاريخ رخ داده است.

قبر جابر در كجاست؟

در بعضي از كتاب‌ها نوشته اند جابر بن عبدالله از صحابه اي است كه در بقيع دفن شده اند. اما از بعضي احاديث تاريخي به دست مي‌آيد كه او در قبرستان طايفه «بني سلمه» در غرب مدينه دفن شده است؛ چرا كه جابر هم از بني سلمه بوده است. ابن عساكر حديثي آورده است كه «ابان بن عثمان» والي مدينه به فرزندان جابر پيام داد: هر‌گاه پدرتان مرد، او را دفن نكنيد تا من بر او نماز گزارم. وقتي جابر از دنيا رفت، ابان آمد و پرسيد: كجا دفن مي‌شود؟ گفتند: آنجا كه مردگان بني سلمه را دفن مي‌كنيم. ۷۱
ابن شبّه احاديثي را در فضيلتِ قبرستانِ غربِ مدينه آورده است. ۷۲ از برخي احاديث نيز به دست مي‌آيد كه قبرستان بني سلمه در آن زمان محل دفن اموات بوده است. ۷۳
پينوشت‌ها:
۱ . ابن كثير دمشقي، جامع المسانيد، ج ۲۴، ص ۳۵۹.
۲ . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ۱۴، ص ۸۷.
۳ . المغازي، ج ۱، ص ۲۶۶ ـ ۲۶۹؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۴، ص ۲۶۲ ـ ۲۶۵؛ سيره ابن هشام، ج ۲، ص ۱۰۶ و ج ۳، ص ۱۰۴.
۴ . محمدتقي شوشتري، قاموس الرجال، ج ۲، ص ۵۲۶.
۵ . ابن حجر عسقلاني، تهذيب التهذيب، ج ۲، ص ۴۲.
۶ . ابن اثير جزري، الكامل في التاريخ، ج ۱۰، ص ۵۴۵.
۷ . آقا بزرگ تهراني، نقباء البشر، ص ۶۷۴.
۸ . محدث نوري، خاتمه مستدرك الوسائل، ج ۲، ص ۴۳.
۹ . مرتضي انصاري، زندگي و شخصيت شيخ انصاري، ص ۵۷ ـ ۶۳.
۱۰ . اين مطلب را مرحوم آية الله العظمي نجفي مرعشي براي نگارنده حكايت فرمود.
۱۱ . همان، ص ۳۳۶ ـ ۳۳۸؛ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ۱۵، ص ۵۶ ـ ۵۸؛ سيره ابن هشام، ج ۳، ص ۱۰۷.
۱۲ . ر. ك: حسين واثقي، جابر بن عبدالله انصاري، ص ۶۳ ـ ۵۰.
۱۳ . صحيح مسلم بشرح النووي، ج ۸، ص ۱۷۰ ـ ۱۹۴؛ محمدباقر مجلسي، بحارالأنوار، ج ۲۱، ص ۴۰۲.
۱۴ . علامه اميني، الغدير، ج ۱، ص ۱۴ ـ ۶۱.
۱۵ . همان، ص ۲۰۵ ـ ۲۷۰
۱۶ . شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج ۱۳، ص ۲۲۹؛ ابن شهرآشوب، المناقب، ج ۲، ص ۷؛ مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص ۱۹۸.
۱۷ . شيخ مفيد، الارشاد، ص ۱۰؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج ۲۰، ص ۲۲۱.
۱۸ . شيخ صدوق، الامالي، ص ۴۷ و علل الشرايع، ص ۱۴۲؛ بحارالأنوار، ج ۳۸، ص ۶ ـ ۷.
۱۹ . شيخ مفيد، الامالي، ص ۳۹؛ بحارالأنوار، ج ۳۹، ص ۲۶۵ و ميرزا حسين نوري، مستدرك الوسائل، ج ۱۸، ص ۱۸۲.
۲۰ . امالي صدوق، ص ۲۹۷؛ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۹۲ و ج ۶۵، ص ۱۰.
۲۱ . امالي صدوق، ص ۱۴۷؛ و بحارالأنوار، ج ۳۹، ص ۹۳.
۲۲ . علي احمدي مي‌انجي، مواقف الشيعه، ج ۳، ص ۲۸۱.
۲۳ . بحارالأنوار، ج ۳۲، ص ۳۲۷.
۲۴ . ابن شعبه حراني، تحف العقول، ص ۱۸۶ ـ ۱۸۸؛ بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۱۰۰ ـ ۱۰۱.
۲۵ . ابن عبدالبرّ، الاستيعاب، ج ۱، ص ۲۲۰؛ ابناثير جزري، أسدالغابه، ج ۱، ص ۳۰۸.
۲۶ . شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج ۱، ص ۲۳۲۳؛ شيخ طوسي، تهذيب الأحكام، ج ۳، ص ۲۶۴؛ بحارالأنوار، ج ۳۳، ص ۴۳۹.
۲۷ . نصر بن مزاحم منقري، وقعة صفين، ص ۲۱۷.
۲۸ . تاريخ يعقوبي، ج ۲، ص ۱۹۷ ـ ۱۹۸؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج ۲، ص ۱۰؛ ثقفي، الغارات، ج ۲، ص ۶۰۶.
۲۹ . علي بن حسين مسعودي، مروج الذ هب، ج ۳، ص ۱۱۵.
۳۰ . رجال طوسي، ص ۶۶؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۴۰؛ بحارالأنوار، ج ۴۴، ص ۱۱۰.
۳۱ . ابوجعفر طبري، دلائل الامامه، ص ۶۵؛ هاشم بن سليمان بحراني، مدينة المعاجز، ج ۳، ص ۲۳۷.
۳۲ . امالي طوسي، ص ۵۰۰ ـ ۵۰۱؛ بحارالأنوار، ج ۲۲، ص ۱۱۰ ـ ۱۱۲ و ج ۳۷، ص ۴۴ ـ ۴۶.
۳۳ . رجال طوسي، ص ۷۲.
۳۴ . ارشاد مفيد، ص ۲۳۴ و بحارالأنوار، ج ۴۵، ص ۶.
۳۵ . شيخ طوسي، مصباح المتهجد، ص ۷۳۰ و بحارالأنوار، ج ۹۵، ص ۱۹۵.
۳۶ . سيد بن طاووس، مصباح الزائر، ص ۲۸۶ ـ ۲۸۸؛ بحارالأنوار، ج ۹۸، ص ۳۲۹ ـ ۳۳۰.
۳۷ . ابن قتيبه دينوري، الامامة و السياسة، ج ۱، ص ۲۱۴؛ ابن كثير، جامع المسانيد و السنن، ج ۲۴، ص ۵۷.
۳۸ . حسين بن سعيد، كتاب زهد، ص ۱۰۴؛ بحارالأنوار، ج ۷، ص ۲۸۴.
۳۹ . رجال كشي، ص ۱۲۳؛ بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۲۲۰ و ج ۷، ص ۲۸۴.
۴۰ . رجال طوسي، ص ۸۵ و مناقب، ج ۴، ص ۱۷۶.
۴۱ . سيد بن طاووس، اقبال الأعمال، ص ۲۸۵ ـ ۲۸۷؛ بحارالأنوار، ج ۸۸، ص ۷؛ مستدرك الوسائل، ج ۶، ص ۱۵۵ و ۴۵۵.
۴۲ . بشارة المصطفي، ص ۶۶ ـ ۶۷؛ امالي طوسي، ص ۶۳۶؛ بحارالأنوار، ج ۶۸، ص ۱۴۸۵ ـ ۱۸۷.
۴۳ . كافي، ج ۱، ص ۴۶۹ ـ ۴۷۰؛ رجال كشي، ص ۴۱ ـ ۴۲؛ بحارالأنوار، ج ۴۶، ص ۲۲۵ ـ ۲۲۶.
۴۴ .‌‌ همان منابع.
۴۵ . كافي، ج ۱، ص ۳۰۴؛ وافي، ج ۲، ص ۳۴۴ و محمدباقر مجلسي، مرآة العقول، ج ۳، ص ۳۲۱ ـ ۳۲۲.
۴۶ . امالي صدوق، ص ۴۳۴ ـ ۴۳۵؛ بحارالأنوار، ج ۴۶، ص ۲۲۳ ـ ۲۲۴.
۴۷ . انبياء، آيه ۷۳.
۴۸ . علي بن محمد خزاز قمي، كفاية الأثر، ص ۵۵ ـ ۶۷؛ بحارالأنوار، ج ۳، ص ۳۶۰؛ سيد هاشم بحراني، تفسير البرهان، ج ۳، ص ۶۵.
۴۹ . رجال كشي، ص ۴۲ ـ ۴۳؛ بحارالأنوار، ج ۴۶، ص ۲۲۸.
۵۰ . قصص، آيه ۸۵، تفسير قمي، ج ۲، ص ۱۴۷؛ رجال كشي، ص ۴۳ و تفسير البرهان، ج ۳، ص ۲۳۹.
۵۱ . شهيد ثاني، مسكّن الفؤاد، ص ۸۲.
۵۲ . طبقات، ج ۵، ص ۲۳۱.
۵۳ . الامامة و السياسة، ج ۲، ص ۱۸.
۵۴ . تاريخ يعقوبي، ج ۲، ص ۲۷۲.
۵۵ . تاريخ طبري، ج ۵، ص ۳۵.
۵۶ . ابن عساكر، تاريخ دمشق، ج ۱۱، ص ۲۳۴.
۵۷ . ابن حجر عسقلاني، الاصابه، ج ۱، ص ۲۱۳.
۵۸ . تهذيب التهذيب، ج ۲، ص ۴۲.
۵۹ . الاصابه، ج ۱، ص ۲۱۳؛ تهذيب التهذيب، ج ۲، ص ۴۳.
۶۰ . الاستيعاب، ج ۱، ص ۲۲۰؛ اسدالغابه، ج ۱، ص ۳۰۸ و الاصابه، ج ۱، ص ۲۱۳.
۶۱ . ابوحنيفه دينوري، أخبار الطوال، ص ۳۱۶.
۶۲ . الاستيعاب، ج ۱، ص ۲۲۰؛ أسدالغابه، ج ۱، ص ۳۰۸؛ الاصابه، ج ۱، ص ۲۱۳؛ تهذيب التهذيب، ج ۲، ص ۴۳.
۶۳ . طبقات ابن سعد، ج ۵، ص ۱۱۲ و ۲۲۱؛ الاستيعاب، ج ۱، ص ۲۲۰؛ الاصابه، ج ۱، ص ۲۱۳؛ مروج الذهب، ج ۳، ص ۱۱۵.
۶۴ . تاريخ مدينة الدمشق، ج ۱۱، ص ۲۳۷ و ذهبي، سير أعلام النبلاء، ج ۳، ص ۱۹۳.
۶۵ . تاريخ مدينة الدمشق، ج ۱۱، ص ۲۳۷.
۶۶ . تاريخ طبري، ج ۵، ص ۸۳ و ۱۸۵.
۶۷ . كافي، ج ۱، ص ۴۶۹ ـ ۴۷۰.
۶۸ . عبدالله مامقاني، تنقيح المقال، ج ۱، ص ۲۰۰.
۶۹ . علي بن عيسي اربلي، كشف الغمه، ج ۲، ص ۲۸۶.
۷۰ . شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۴۰.
۷۱ . تاريخ دمشق، ج ۱۱، ص ۲۳۷.
۷۲ . ابن شبه نميري، تاريخ المدينة المنوره، ج ۱، ص ۹۳ ـ ۹۴.
۷۳ . ابن كثير دمشقي، جامع المسانيد، ج ۲۴، ص ۹۱؛ ر. ك: دو كتاب نگارنده؛ جابر عبدالله انصاري (فارسي) و جابر بن عبدالله الانصاري حياته و مسنده (عربي).
یدا... حسنی طالش امتیاز به خبر :

ارسال نظرات

نام

ایمیل

وب سایت

نظرات شما

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.

آرشیو اخبار